پریده رنگ شادی
اما خورشید می تابه
مثل یک روز عادی
چطور هنوز پرنده
داره هوای پرواز![]()
چطور هنوز قناری
سر می ده بانگ اواز
مگر خبر ندارن
تو رفتی از کنارم
چرا بهت نگفتن![]()
بی تو چه حالی دارم
به چشم خسته من
اسمون از سنگ شده
لعنت به این تنهایی![]()
دلم برات تنگ شده
افتاب نشسته روی
گلهای سرخ قالی
خیال تو کنارم
تو این اتاق خالی
عطر تنت پیچیده![]()
توی اتاق خوابم
با تو چه جون گرفته
ترانه های نابم
از تو هزارتا قصه
چه جاودانه ساختم
قلب پر از غرور ![]()
چه عاشقانه باختم
اسمت به روی لبهام
توی ترانه هامه
بغض گرفته ی عشق
تو غربت صدامه
قلب پر از سکوتم![]()
دلتنگ از این جدایی
بی تو ببین چه سرده
تابستونه تنهایی
به چشم خسته ی من
اسمون از سنگ شده
لعنت به این تنهایی![]()
دلم برات تنگ شده
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
|
من از ياران مينويسم از اسرار شقایق مینویسم نه از گل نه از شبنم من از درد یک عاشق مینویسم |
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه ازادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

روزگاریست که در می خانه خدمت می کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
دوباره همین جا تولدشو تبریک میگم
گلم تولدت مبارک![]()
It will be forever
Or I'll never fall in love
هنگامیکه عاشق می شوم
برای همیشه خواهد بود
و یا اینکه هرگز عاشق نخواهم شد.
سلام ..........خیلی وقته از رفتنت گذشته ...... اما هنوز مثل همیشه قد گذشته برام عزیزی می تونی این دفعه مطمئن باشی که من رسما دیوونم .......آره اسمش و بزار دیوونگی آخه این روزا کسی تو این شهر دنبال لیلی نمیگرده که مجنونش باشهتو این شهر همه لیلی و شیرین و منیژه ها شدن چوپان دروغگو مجنون و خسرو و فرهادم شدن شمر و یزید عشق واقعی ام شده مثل سراب نیل ...................می دونم برات این چیزا مهم نیست نمی خوام نقش پتروس را هم بازی کنم ....... هیچی نمیدونم ،همین.................
تو که تنها نمیمونی
من تنها را دعا کن
رفتی نموندی بی وفا
انگار اثر نداشت دعام
قلب من و شکستیا
غصه نخور فدای سرت.........
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی برس به دادم
اونی که دل و دینم را برده خیلی وقته نکرده یادم
هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه
درد جان سوزم و بجز تو به خدا هیچکی نمیدونه
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی بمون کنارم
بزارتا بارونای اشکام واسه تو هدیه بیارم
هم اتاقی برو طبیب دل بیمارم و بیار
بهش بگو عاشقش غریبه مرده از درد انتظار
هم اتاقی بگو دروغه نگو که قلب آن شلوغ
آن که عمری کنار من بود نگو که سرد و بی فروغ
هم اتاقی مرگ نگاه بغض حسرت توی صدام
به اونی که دلم را برده بگو که کار من تمام
هم اتاقی دلم شکسته تو میدونی دل شده خسته
واسه درمون دل من میدونی چشماش دیگه بسته
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی خیلی غریبم
اونی که منو دیوونه کرده با دو چشماش داده فریبم
بيا اين حرف دل منه ....
زورکی نخند عزيزم ، ميدونم اومدی بازی
نميخوام اين آخرين ، بازی زندگيم ببازيم
خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم ميگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده
تو هم از يکی ديگه سوختی ميخوای تلافی باشه
بيا اين تو و دلو .... باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س
همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم
بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
نفرتت رو از غريبه ، سر يک غريب خراب کن
خنده کوتاهمم رو ، بيا گريه کن عذاب کن
مهمم نيست که چه جرمی، يا گناهی اين سزاشه
باقی دلم يه مشت خاک، همينم ميخوام نباشه........

عقده های يک شکستو ، خالی کن سر دل من
ديگه متروک مونده واست ، خاک پير ساحل من
از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت يک فريبه
بازی بسه پاشو بشکن ، من غريبو تو غريبــــه
آره تو راست می گی ...عشق من به تو فقط يه خياله ...چه رويای پوچی ...
............

![]()
تمام فکر او خواستنش بود داشتنش بود همین و بس! و چکید ازقلمش عطر بهار! طفلکی نمی دانست ولی عاشق بود عاشقتر شد فکرش همه شد این واژه ی غریب آنقدر به افکارش پیچید که دیگر نفهمید! هیچ نفهمید چه می کند! آمد و رفت گریست وخندید نوشت و نوشت و نوشت... دیوانه شد! آه کشید،فریاد زد،اشک ریخت ویرانه شد! طفلکی گم شد! کور شد... خودش را حس نکرد، و هنگام عبور یار خوابش برد! و خوابش را دید و از آن به بعد عادت کرد به خوابیدن با عطر عبورش عادت کرد بد عادت شد! بیدار که شد از نبودش شکایت کرد! و دوباره حلقه طی شد و طی شد! و هی طی شد و هنوز هم می شود! هم طی می شود ،هم سخت می شود! عادت کرد که صدایش کنند طفلکی! باز هم بد عادت شد! طفلکی آرزو کرد، هزاران بار به لحظه ای برگردد که می چکید از قلمش عطر بهار! همان لحظه ای که او را می خواست... همین! طفلکی...
:

