تبليغاتX
شبگرد تنها
به او بگوییید دوستش دارم ...........
با خودم عهد کردم تا وقتی خدا بهم نشونه نداده

عاشق نشم................

خدایا من منتظر نشونه ام........

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:23 بعد از ظهر نويسنده سارا |

دلم گرفته...........

آخه نمی دونم چرا من............

ای خدا بازم که............

حالا خوبه سر کار میرم تا وقتم خالی نباشه..........

بدجور دلم گرفته..... به قول قیصر عزیز "خدایا بهانه ای"

دلم هوای گریه داره............

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر نويسنده سارا |

دل من لرزيد

تنگ را لرزانيد

تنگ افتاد زمين

نشکست

همه تعجب کردند

زير تنگ چيزي بود

دل من بود

همين!
+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:27 قبل از ظهر نويسنده سارا |

رفتی حالا به کی بگم؟

 

چقدر تلخه نوشتن وقتی می دونی چی میخوای بگی و نمیتونی بگی

مثل الان من

که یه عالمه حرف نزده تمام وجودم رو پر کرده

خدایا من آن هستم که با گریه متولد شدم

آن روز از تو پرسیدم:خدایا این دنیا چه رنگی است و تو سکوت کردی

من از این بی توجهی ناراحت شدم

اما حالا می فهمم چرا مرا با گریه متولد کردی

 

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات ؟

میخوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت

نه اینکه با رخت سیاه چشای سرخ ببینمت

گلو پرپر میکنم سر مزارت

تاابد بارونیه چشمای یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای نمناک

پاییزغریب و بی درد اونهمه برگ مگه کم بود؟

گل من رو چراچیدی؟گل من دنیای من بود

گلمو ازم گرفتی تک و تنها زیر بارون

حالا که نیستی کنارم میذارم سر به بیابون

  

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر نويسنده سارا |

 تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم

و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم...

مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده

عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردی ...

گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم

 خنديدي و گفتي بازي بود

 

گفتم بازي زيبايي بود بيا بازي کنيم

گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم

 

گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟

گفتي بازي نه زندگي مي کنند

 

گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي

گفتي زندگي بازي نیست 

گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن
+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر نويسنده سارا |

رمضان ماه خداست

خدایا! هر کی هر چی می خواد اگه به صلاحشه بهش بده.

خدایا شکرت.

+ تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:1 قبل از ظهر نويسنده سارا |

بیایید از همین امشب بعداز فریاد الله اکبر همگی

برای شادی روح شهدای چند وقت اخیر یک دقیقه

 سکوت کنیم

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر نويسنده سارا |

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این شهر پر از آدم هاست

پس چرا این همه دلها تنهاست؟

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:49 بعد از ظهر نويسنده سارا |

اتل متل ستاره

گلم دوسم نداره

نه اس ام اس نه یه زنگ

دلم شده تنگه تنگ

اتل متل یه خورشید

کی از دلت منو چید ؟

این همه دوری از من

کی این روزا رو میدید؟

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر نويسنده سارا |

دلم تنگه برای گریه کردن......

برای اون که بی من رفت و اومد..............

ولی اومدنش تلخه واسه من.............

آخه تو دستش حلقه دیدم................

+ تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر نويسنده سارا |