|
به او بگوییید دوستش دارم ...........
|

انتظار .............

آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشینم و
افسوس دوري تو را بخورم.......
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.
افسوس كه سرنوشت براي ماجدايي را رقم زده !!
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما...
اما خوشبختي من درباتوبودن بود..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما
عاشقانه به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ......
لعنت به اين دنيا ...


نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم
به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم
سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟
آشناییم با شعور؟
و جداییم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو
چیزی مثل خیال یه آرزو...

آري فقط باش
بودنت كافي است
كه بودنت جانشين همه نبودن هاست
اين كه فاصله ی قلبهايمان از اتفاق خاطره هاست
و حس داشتن ات آن هم به اندازه پلك زدن محال ،
خيال و هميشه كال.
و در مساحت نجومي قلبت
اندك جايي برايم نمي بيني
مهم نيست!
كه اين از سرنوشت تلخ اين تن است
فقط باش، تا هميشه
كه
اين تمام آرزوي من است.........
عاشقت بودم يه روزي صاف و ساده ، با صداقت
اما مثل آب خوردن تو ازم گذشتي راحت
توي روزگار حسرت كه يه عادته جدايي
من ساده، توي بي رحم ، چه حديث آشنايي
تو منو دوسم نداشتي، اينو از چشات مي خوندم
اما عاشق بودم و باز پاي قولامون مي موندم
عشق بچه گونه من مث عشق تو كتابا
مث اون لحظه نابي كه فقط مياد تو خوابا
اما لايقش نبودي، تو يه بازيچه مي خواستي
يه عروسك خيالي ، نه يه عشق راستي راستي
چشمامو به تو سپردم ، توي لحظه هاي ترديد
بي وفا ، جشم تو حتي حال چشممو نپرسيد
ساده بودم مث آيينه، پر حس بي قراري
مث اون بلور شبنم رو گلاي يادگاري
يه دفعه گذاشتي رفتي توي گرماي تابستون
گل عشقمون چي ميشه؟ يخ زده بعد تو آسون
فكر دستامو نكردي؟ مونده تنها بي بهونه
مرغ عشقي كه تو دادي لز همون شب نمي خونه.........
كاش دادگاه تو هم فرصتي براي تجديد نظر ،براي اعتراض............. مي داني شنيده ام كه قاضي هر چه بد اخلاق تر باشد ، دلرحم تر است..........پس چرا وقتي مي گويم ، مي گويي منظورت را نمي فهمم.......... اشكالي ندارد فقط اين را بدان كه من صبرم اندك اندك تمام ميشود.......... فقط خوشحالم از اين كه تو با اينكه گفته بودي ديگر جواب تلفنهايم را نمي دهي زير حرفت زدي...... دوستت دارم بسيار هنوز.....
باور كن نگاهم را، التماس چشمهايم را، دوت داشتن و معجزه ي عشق را.
با هر نفس تو را تكرار مي كنم اي آشناي غريب لحظه هايم
كاش مي شكستي سكوت صدايت را تا فرياد ، طوفان عشق را در تو بيدار كند...
مرا بخوان..... تا جانم را بدهم.....
دستهايم به سردي يك روز باراني...... نه يك روز برفي است..
كجاسا شكوه دوست داشتن تو؟
به انتظارو پايان بده....... دوستت دارم بسيار .... هنوز......
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یه شب مهتابی باشه
نشد پیشم بمونه و آخر بشه مال خودم
حتی یه بار یادش نموند، ماه و روز تولدم
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم ،عجب چشای روشنی
نشبپاشم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی
هی می گفت دوست دارم ،به من که نه، به دیگری
نشد يه بارم رد نشه از روي شعرام سرسري
نشد يه كاري بكنه كه بدونم دوسم داره
آتيش گرفتم و يه بار، نگام نكرد بگه آره
نشد بره، نشد نره ، نشد بياد
نشد ولي شايد بشه، واسم دعا كنين زياد
قصه داره تموم ميشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا كنين اول خدا بعدم شما.........
چشم او از چشم من زيباتر است
قامتش از قامتم رعنا تر است
خون او از خون من رنگين تر است
هم نجيب و ساده و سنگين تر است
جامه هايش بهترين جامه هاست
نامه اش زيباترين نامه هاست
حرفهايش دلنواز و دلبر است
خرمن گيسوي او مشكين تر است
در مقام و مال و شهرت برتر است
او ز من در هر چه مي گويي سر است
من ولي اي نازنين عاشق ترم
در بيان عشق خود صادق ترم
من از او در عشق تومجنون ترم
خسته و ديوانه و دلخون ترم
بي تو مي ميرم، به يادت زنده ام
از شميم عشق تو آكنده ام
فكر كن حالا ميان من و او
هر كه را مي خواهي اي زيبا بگو.........
كاش مرا انتخاب مي كردي ........ اي كاش....
جمله اي ازت شنيدم ، توي آخرين تماسم
مثل يه غريبه گفتي من تو رو نمي شناسم
با يه لحن بي تفاوت ، زندگي مو تيره كردي
گفتي ممنون ميشم از تو ، اگه ديگه برنگردي
با شنيدنش شكستم، به كسي چيزي نگفتم
با خودم قرار گذاشتم ، ديگه ياد تو نيفتم
داشتم از غمت مي مردم، تو سكوت مرگبارم
واسه تو ازت گذشتم، فكر نكن دوست ندارم
مي دونم كه از نبودم جامو خالي حس نكردي
من جواب ازت گرفتم با چه لحن تندو سردي
آخه من چطور عزيزم ديگه نشنوم صداتو؟
برم و ديگه نبينم رنگ اون چشماي نازو
اما چون مي خواي مي رم من
ولي جون من نگي ، چه بي وفا بود اين زن
دوستت دارم.......
هشتادو هشت هفته، خطهاي روي ديوار
تصويري از هميشه ، تكرار پشت تكرار
لينجا ميان مردم چون سايه ناشناسم
زني اسير گريه در هله هاي سيگار
اي مرد كجاي شعري؟ اين آخرين تقلاست
ديگر رمق ندارم بر روي چوبه دار
دستان پيچك غم پيچيده بر گلويم
مي گويد آي عاشق، چيزي نمانده، اخطار
اين خط آخر اما، افسوس، برنگشتي
فردا ميان كوچه، زني است، مرده انگار
پاكت خالي
پيش رو انبوهي ته سيگار
كاغذهاي مچاله
......
وباز حرفها در دل ماند
هيچ گاه .... هيچ گاه
نويسنده خوبي نبودم
....... وحال
طنابي آويزان از سقف
سيگاري نمانده
مجالي نيست
..........
..........
زني آويزان ازسقف
زني با طنابي بر گردن
صورتي.......
..............
تو آمدي در واقعيت يا رو يا
فرقي نميكند
دير است........ خيلي دير
ديگر مجالي نيست
حتي
براي گريستن..................
حتي بعد از مرگ هم دوستت خواهم داشت.....
حالا هم كه ميگي نه زنگ بزن نه به ديدنم بيا ، همه چي تموم شد تو پا فراتر گذاشتي. خوبي يا بدي ديدي حلال كن . موفق باشي . خيلي راحت حرف ميزني. خودت حكم ميدي و خودت هم اجرا ميكني ؟ يه قاضي بداخلاق دوست داشتني.
مي دونم گفته بودي اگه يه مورد خوب پيدا شد روش فكر كنم اما اينم اون موردي نيست كه تو فكر ميكني من اصلا نميتونم بهش فكر كنم مي فهمي يا نه ؟
امروز از صبح كه پا شدم هي وسوسه شدم كه برم سمت تلفن ولي جلوي خودم رو گرفتم فقط واسه اينكه تو ناراحت نشي .ولي فقط تا آخر تير ماه مي تونم اين كار رو بدم ها! خب چي كار كنم من ديوونه دوست دارم ، نميدونم چقدر تو قلبت جا دارم ؟ اصلا جايي واسه من هست يا نه ؟ ولي به هر حال من دوست دارم خودتم ميدوني . ولي باز اذيت ميكني . اشكالي نداره من كه غرورمو واست دادم ، تحقير شدم ، ديگه اين اذيت كردن تو واسم عادت شده اگه اذيت نكني تعجب ميكنم.
فقط تو رو خدا جز من هيشكي رو اذيت نكن ، اين حرفا رو به هيشكي نگو ، هيشكي رو انقدر تحقير نكن ...... بذار دلخوش باشم كه فقط منم ... يگانه ...........
عزيز من تموم اين حرفا بهونه است ، بهونه هاي عاشقونه است. اگه من از تو گله دارم، عاشقتم همش بهونه است........... دوست دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فردا...![]()
![]()
![]()
نمي دونم چي كار كنم ؟ بهم گفته ديگه نه بهم زنگ بزن و نه همديگر رو ببينيم .... هر چي گفتم نيشه ، نمي تونم ؛ گفت اصلا تو لغت نامه من كلمه نميشه و نمي دونم نيست....... فكر مي كنم چون يكي از دوستاش به من پيغام داده كه عاشق منه اينم مي خواد بره كنار تامن اونو قبول كنم ولي نمي دونه كه من هيچ احساسي به اون ندارم ...... وقتي يه رقيب داشته باشي همين ميشه ديگه .... بهم ميگه ما قرار بو فقط برادر و خواهر باشيم ولي تو پا فراتر گذاشتي ....... خب چي كار كنم دست خودم نبود يه دفعه ديدم اونقدر دوسش دارم كه حاضرم هر تحقيري رو قبول كنم . حالا با خودم قرار گذاشتم كه يه ماه جلوي خودم رو بگيرم و بهش زنگ نزنم بعد ببينم چي ميشه ... فقط دعا كنين بعد يه ماه درست بشه و اون شماره شو عوض نكنه.. خيلي دوسش دارم واقعا نمي تونم........
هر كي مي خواد تو لينك من با شه اعلام كنه
سريع تر لطفا![]()
به چه زباني بايد گفت....................
......................................................................................................................................................
ناراحت نشو قصد بدي نداشتم فقط مي خواستم خودم را خالي كنم ، هميشه دوستت دارم بسيار ، بسيار و كم هم نخواهد شد حتي با اين همه بي اعتنايي.............
دوستت دارم.........![]()
به من بگو اي خداي مهربان!
آيا بايد فرياد بزنم كه دوستش دارم ، مگر گفتن كافي نيست ؟ خدايا چقدر آزار ؟
نفرينش كنم ؟ نه نمي توانم ، خدايا سلامت دارش .
فقط آن رقيب ، از ميان بردارش ........... همين كافي است ..........
دوستش دارم به وسعت آسمان .... به وسعت عشق كه بي انتهاست.....
دوستش دارم ، و مي دانم كه مي داند ، ولي نمي خواهد بگويد.......
من با يك رقيب .......... رقيب بايد كشته شود ......... چگونه ؟ كاش فقط يكبار ... يكبار با همين لحن بي تفاوت مي گفت دوستم دارد .............
با اين حال هم ة هنوز دوستش دارم ، بسيار..............![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زمين اگر بچرخد
اسمان به همين رنگ مي ميرد
ستاره ها به همين نشان
بي مصرف مي مانند
و پرندگان
در نقاط مختلف
معلق !
تنها زمين اگر نچرخد
باد چادر سياه مرا در كدام شعر
تكان دهد؟
....
روزي كه به دنيا آمدم گفتند دوست بدار كه دوست داشتن والاست؛ حال كه من با تمام وجودم يكي را دوست مي دارم ، مي گو يند فراموش كن ؛ خودش هم فقط آزار مي دهد ........... اين حرف گلايه نبود...فقط درد دل بود.............
شمع بودن
بيهوده سوختن
تا به كي؟
راه پر خاشاك را
بيهوده رفتن
تا به كي ؟
هوس را عشق ناميدن
تا به كي ؟
بيهوده مردن
تا به كي ؟
خودم را براي زيبا ترين روز آراسته ام
زماني امروز در تقويم ها بود، ولي
حالا ......... دوستت دارم چه كنم ؟
به او بگوييد كه دوستش دارم..................
شمع بودم ، پروانه شدي
آب شدم ، نسوختي!
اگر مي دانستم چرا ؟
شايد كمتر اشك مي ريختم ...........
خدايا! باور كن كه مي خواهم باور كند باورش دارم تا زماني كه باور كند خويشتن را !
بدون اجازه تو دوستت داشتم
بدون اجازه من قلبم را شكستي....!
...
به عقربه ها دست نزن
زمان بر نمي گردد
و تو نمي تواني
دل شكسته را
با گذشت زمان
دوباره پيوند بزني !
من به فرياد
همانند كسي
كه نياز به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم !
وقتي پرنده اي را معتاد مي كنند
تا فالي از قفس به در آرد
و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختي
تا شاهدانه اي هديه بگيرد
پرواز................،
قصه ي بس ابلهانه اي است
از معبر قفس .
غمت امشب
سراغ من نيامد
كه شعر تازه ام
آغاز گردد
هوا ابريست
فداي قهر و نازت
بيا!
تا باز باران
بازگردد
وقتي آمدي برايم قابي از جنس باران بياور
من همه چيز را فراموش كرده ام به جز چشمهاي تو
راستي ؟!
چشمانت چه رنگي بود ؟
واي به حال آنان كه مي خندند ............. چون هنوز خبر دهشتناك را نشنيده اند ...
در دادگاه عشق ، قسمم قلبم بود و و كيلم و جمعي از دلباختگان
قاضي حكم را خواند و من به جرم دوست داشتن تو محكوم به اعدام شدم
در پاي چوبه دار ، از من پرسيدند ، آخرين خواسته ات چيست؟
ومن گفتم: كه به تو بگويند؛ دوستت دارم..........