|
به او بگوییید دوستش دارم ...........
|
ای زندگی سیرم ازت
وقتی خواستی جدا شی
قلبمو دادم دستت
که عمری داشته باشی
ولی زدی شکستیش
بدون هیچ بهونه
عزیزم دلت از سنگه
تو خاطرم می مونه
آخه چرا من و تنها گذاشتی
من و با گریه و غم جا گذاشتی
همش فکر می کنم شاید از اول
من و حتی یه لحظه دوس نداشتتی!
از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید مرگ هم راهی است................
شاید
این آخرین غروب باشد.......................
هرگز به تلخی از دست دادن یک
بودن
نیست.......................
گرچه جایت خالی است
حیف
در قصه ی پر غصه ی من
قصه ی رفتن و دل کندن تو
قصه ای تکراریست.............
ديروز يکی از من پرسيد: "برزگترين گناهت چی بوده؟" اون موقع اصلا حضور ذهن نداشتم. اين سوال هم خيلی تکينيکی بود! بهش گفتم: "هيچی! کار٬ خونه٬ کامپيوتر٬ خواب٬ ..." بعد از اينکه رفت همين جور داشتم به سوالش فکر می کردم. خيلی سوال جالبی بود. اصلا تاحالا فکرشم نکرده بودم! ولی الان می دونم! بزرگترين گناه من٬ اين بود که عاشق شدم! يا نه. عاشق شدن که گناه نيست! بذار درستش کنم. بزرگترين گناه من٬ اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی! فقط به خاطر يک جمله. جمله ای که ديگه به هيچ کسی نخواهم گفت
آن وقت هيچ چيز نمي خواستم......................................................
پس کجایی؟ دلم شانه هاب تو را می خواهد.....
دلم آغوش گرمت را می خواهد....
کجایی؟