تبليغاتX
شبگرد تنها
به او بگوییید دوستش دارم ...........
ای خدا دگیرم ازت

ای زندگی سیرم ازت

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر نويسنده سارا |

چه روز دلخراشی

وقتی خواستی جدا شی

قلبمو دادم دستت

که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستیش

بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه

تو خاطرم می مونه

آخه چرا من و تنها گذاشتی

من و با گریه و غم جا گذاشتی

همش فکر می کنم شاید از اول

من و حتی یه لحظه دوس نداشتتی!

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر نويسنده سارا |

زندگی راهی است

از به دنیا آمدن تا مرگ

شاید مرگ هم راهی است................

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر نويسنده سارا |

هر روز طلوع کن

شاید

این آخرین غروب باشد.......................

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر نويسنده سارا |

نبودن

هرگز به تلخی از دست دادن یک

بودن

نیست.......................

+ تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 بعد از ظهر نويسنده سارا |

رفتی از باور من

گرچه جایت خالی است

حیف

در قصه ی پر غصه ی من

قصه ی رفتن و دل کندن تو

قصه ای تکراریست.............

+ تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 بعد از ظهر نويسنده سارا |

ديروز يکی از من پرسيد: "برزگترين گناهت چی بوده؟" اون موقع اصلا حضور ذهن نداشتم. اين سوال هم خيلی تکينيکی بود! بهش گفتم: "هيچی! کار٬ خونه٬ کامپيوتر٬ خواب٬ ..." بعد از اينکه رفت همين جور داشتم به سوالش فکر می کردم. خيلی سوال جالبی بود. اصلا تاحالا فکرشم نکرده بودم! ولی الان می دونم! بزرگترين گناه من٬ اين بود که عاشق شدم! يا نه. عاشق شدن که گناه نيست! بذار درستش کنم. بزرگترين گناه من٬ اين بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی! فقط به خاطر يک جمله. جمله ای که ديگه به هيچ کسی نخواهم گفت

+ تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:1 بعد از ظهر نويسنده سارا |

كاش تورا داشتم

آن وقت هيچ چيز نمي خواستم......................................................

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر نويسنده سارا |

دل تنگم

پس کجایی؟ دلم شانه هاب تو را می خواهد..... 

دلم آغوش گرمت را می خواهد....

کجایی؟

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر نويسنده سارا |