|
به او بگوییید دوستش دارم ...........
|
تمام فکر او خواستنش بود داشتنش بود همین و بس! و چکید ازقلمش عطر بهار! طفلکی نمی دانست ولی عاشق بود عاشقتر شد فکرش همه شد این واژه ی غریب آنقدر به افکارش پیچید که دیگر نفهمید! هیچ نفهمید چه می کند! آمد و رفت گریست وخندید نوشت و نوشت و نوشت... دیوانه شد! آه کشید،فریاد زد،اشک ریخت ویرانه شد! طفلکی گم شد! کور شد... خودش را حس نکرد، و هنگام عبور یار خوابش برد! و خوابش را دید و از آن به بعد عادت کرد به خوابیدن با عطر عبورش عادت کرد بد عادت شد! بیدار که شد از نبودش شکایت کرد! و دوباره حلقه طی شد و طی شد! و هی طی شد و هنوز هم می شود! هم طی می شود ،هم سخت می شود! عادت کرد که صدایش کنند طفلکی! باز هم بد عادت شد! طفلکی آرزو کرد، هزاران بار به لحظه ای برگردد که می چکید از قلمش عطر بهار! همان لحظه ای که او را می خواست... همین! طفلکی...